دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
چهارشنبه 27 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سلام برشما!
والا ما تازه خبردار شدیم که حوزه های علمیه یه ابزار جدید وبلاگ نویسی راه انداختن که مخصوص طلبه هاست.فکر کنم واسه خانمها باشه.هه هه وبلاگ هامون هم زنونه مردونه داره!!!!
خلاصه اینکه این وبلاگ ها رو دختر خانمهای طلبه نوشتن که میتونید بخونید و عکس هایی هم از حوزه و جلساتشون هم گذاشتن!!(قدیما عکس هامون لو نمیرفت!!)من هنوز اونجا فعال نشدم اما در برنامه داریم!
میتونه مفید باشه بخصوص مطالبش و هم اینکه برای آشنایی بیشتر.این هم از آدرسش.
http://womenhc.com/
سامانه وبلاگ مدارس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سلام
آاااااااااااااخ چقدر سخته گذشت این روزا!
فقط یک هفته ی دیگر تا آزادی فرصت باقی است.بعدش دوباره وبلاگ و اینترنت و ورزش و خانه داری و آشپزی و لباس شویی و جارو و... نه همون بهتر که فصل امتحاناته!! الآن مهندس بیشتر کمک میکنه و نمیذاره غذا درست کنم!!!خوبه ها!! کاش همیشه اینطور بود!! هه هه
ولی هیچی آزادی نمیشه.
هزار جور برنامه ریختم که عمرا انجام بدم.بعد امتحانا دسته جمعی به خواب فرو میریم به سلامیتی و عمرا مثل الآن واسه تفریحات برنامه بریزیم!!!والا!
امروز برگه امتحانیم 1ساعت دیر آماده شد و انگار خدا حرفامو شنیده بود که میگفتم خدایا غلط کردم فقط 10دقیقه دیگه فرصت! که یه هو دیدیم یه ساعت وقت پیدا شد.انقدر خسته بودم که میخواستم تو اون فرصت یه چرتی بزنم که به خودم گفتم ای بابا دختربهشتی تو تا همین الآن داشتی التماس میکردی تا فقط یه بار دیگه خلاصه ها رو مرور کنی!!!! آی خوندم به کوب و خداروشکر بد نشد.هرچند بیعدالتی ای رخ داد و امتحانی که کشوری بود برگه سوال من داخلی بود و سوالهام سخت تر بود خب!ولی به اون یک ساعت تاخییر می ارزید.الآنم که دارم ماکارونی درست میکنم که مهندس اصلا دوست نداره!هه هه اینم یه جور تهذیب نفسه واسه مهندس هه هه
فعلا همین جوری گاهی مینویسم تا درسها سبک تر بشه.
راستی احتمالا یه سفر مشهد افتادیم.بعد میگم.

در پناه خداوند فرصت های طلایی!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سلام
بابا دم خدا گرم...خداجون دستت درد نکنه با ما چیکار میکنی خدا؟؟!!!
صبح نمیخواستم برم سر جلسه امتحان،آخه هنوز یک دور نخونده بودمش آخه دیشب مهندس حالش خیلی بد بود و بیمارستان بودیم. از اونجایی که در طول ترم برای این درس خیلی زحمت کشیده بودم و واقعا برای حضور در کلاسها به سختی افتاده بودم، رفتم سر جلسه و...
عجب امتحانی بود..عجب طراح سوال ماهی!خدا خیرش بده..از هرچی که من خونده بودم اومده بود...سوالها نکته ای بود ولی خب ماهم سرکلاس ها بیکار نبودیم خو! تلاش طول ترمم به دادم رسید و خلاصه نویسی های درس های اول هم خیلی جلو بردم...از همه مهم تر توجه خاص خدا به متاهل ها!!!!!خدا وکیلی خدا عجیب شرایط ما رو درک میکنه و بهمون کمک میکنه....به هرحال خدا جون خیلی دوست دارم!!!
پس فردا امتحان بعدی برام دعا کنید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
غربت رسول الله را وقتی درمیابی که در گوشه های حرمش قدم میزنی و میدانی اگر اشک بریزی کافر خطاب میشوی...اگر دستی به دیوار خانه ی زهرا بکشی مشرک خوانده میشوی...وقتی مردی غریبه دستت را میگیرد و به طرفی پرتابت میکند به جرم اینکه مولایت علی است  میفهمی که به زهرا چه گذشته است!
وقتی به درو دیوار مسجدالنبی نگاه میکنی که خالی از قرآن و ذکر و احادیث است!به غربت محمد پی میبری.وقتی که نگهبانان حرمش چهره های خشم آلودشان را به تو نشان میدهند غصه تمام وجودت را میگیرد باخود میگویی که اینها از مهربانی محمد چیزی نشنیده اند؟؟؟
در دل فریاد میکشی به کنار خانه ی رسول الله که میرسی و اشک از چشمانت جاری میشود و چادرت را میکشند و میگویند که چرا گریه میکنی؟؟؟رسول الله مرده است و نباید اشک بریزی فقط دعا کن!آنگاه بازهم سکوت میکنی و در دل خون گریه میکنی
یا رسول الله بر تو چه گذشته است با این قوم به ظاهر مسلمان!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی


عارف بزرگ حاج محمد اسماعیل دولابی:

طلبه یعنی مودبانه طالب خدا بودن


سلام.اوایل فکر میکردم طلبه همون معنای دانشجو رو میده.باخودم همیشه مرور میکردم که باید خوب درس بخونم و به دنبال دانش الهی باشم! سال دوم بودیم که یکی از دوستان پای تخته این جمله ی حاج اسماعیل دولابی رو نوشت...تکان خوردم..هیچ وقت این طور بهش فکر نکرده بودم.طلب دانش اشتباه بود مقصود طلب خداست.خدا اصل و ملاک فعالیت های طلبه است..درسته! اما ثمره ی طلبگی چیه؟بله اینکه راه و روش طالب خدا بودن رو پیدا کنیم.گاهی وقتا به در و دیوار میزنیم برای باخدا بودن و دنبال یه مشاور یه استاد خوب برای پیمودن راه هستیم...اما در حوزه با انتخاب راه طلبگی اساتید خالصانه بهت کمک میکنن.دوستان و همنشین های خوب بهت انگیزه میدن.مشاوره ها رنگ و بوی خدایی داره.رنگ زندگی تغییر میکنه و بلاخره آداب پیمودن راه رو بهت یاد میدن.بقیه اش باخودته که چقدر بخای از این نعمت بزرگ الهی استفاده کنی!
خدایا از اینکه هرلحظه ی زندگی دستم رو گرفتی ازت ممنونم!
یا حق




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سلااااااااااام و صدسلام
امروز خیلی خوشحالم. مامانم اومده پیشم.بعد از یک ماه دوری خیلی سخت بود جلوی اشکامو بگیرم.امیدوارم بهترین پذیرایی رو ازش بکنم و بهش خوش بگذره.امشب که از بس باش حرف زدم سردرد گرفت و خوابید!! خب تمام ماجراهای این مدت رو باید براش میگفتم!!!
خیلی خوبه که میتونم با یک نفر حرف بزنم آخه مهندس امتحان داره و بیشتر دوست داره من سکوت کنم.ولی حالا مامان هست که باش حرف بزنم.کلا حرف زدن تو زندگی خانمها مقوله ی مهمی است!!!
به قول بعضیا شما رو به خدای تنهایی ها میسپارم!!!

یه شال گردن واسه مهندس دارم میبافم که آخراشه.بعد بهتون میگم که چرا زمان امتحانات انقدر سرخوشم!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی


حضرت امام خامنـــــــــــــه ای:
بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر امام حسین(ع) را برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
(سلام.راستش نمیخواستم این مطلب رو عمومی کنم.ولی چند روز اینترنتم قطع بود و تو این مدت مطلب به طور خودکار اومده.خب چیز بدی هم که نیست اما چند روز دیگه برش میدارم.حوصله این حرفا رو ندارم.)
بسم الله الرحمن الرحیم
تصمیم گرفته بودم که تو کنکور قبول نشم تا دیگه راهی برای رفتن دانشگاه برام باز نباشه و بابام مجبور بشه به رفتن حوزه رضایت بده!
اما سه ماه مونده بود به کنکور که متوجه شدم بابام سرسخت تر از این حرفاست و بم گفت که اگر قبول نشدی هم نمیذارم بری حوزه!!!
واقعا ترسیده بودم.بلاخره باخودم گفتم که باید بخونم.حداقل برای اینکه بشون ثابت کنم که توانایی قبول شدن دارم و تصمیمم جدیه. با پرس و جوهایی هم که کردم فهمیدم میتونم حوزه رو درکنار دانشگاه بخونم.کمی تست زدم و کمی خوندم.
قبل از کنکور آزمون حوزه برگزار شد که بدون اجازه ی بابا شرکت کردم و خوب بود.ظهر که میخواستم از محل آزمون برگردم خونه اصلا آزانس نبود تا برگردم خونه و جرآت نمیکردم با بابام تماس بگیرم تا بیاد دنبالم!تا 3ظهر اونجا علاف بودم تا بابای یکی از خواستگارا منو دید و به همراه یک موسیقی شاد من رسوند خونه.خیلی ضایع شدم.جالبه بدونید که اون اولین خواستگار رسمیم بود که شرط کرده بود که من نباید حوزه بخونم.منم خوب حالشو گرفتم!!هه هه
یک ماه بعد زمان کنکور بود.اون روز اصلا استرس نداشتم و خیلی خوش گذشت!به هر تست که میرسیدم اخم های پدرم جلوی چشمم میومد و منو مجبور میکرد که بهش جواب بدم!درکل بد دادم ولی خداییش خیلی خوش گذشت.
نتایج کنکور که اومد با یه رتبه ی داغون قبول شدم.یازده تا رشته رو بیشتر انتخاب نکردم.و انتخاب سومم قبول شدم.مهندسی آی تی دانشگاه پیام نور اهواز.خب من پیام نور رو انتخاب کردم بخاطر اینکه نمیخواستم حوزه رو بخاطر یه دانشگاه حضوری از دست بدم.راستش اون روزها خودمو به خنگی زده بودم و به بابام مبگفتم من اصلا هوش قبول شدن تو دانشگاه دولتی رو ندارم و از این حرفا...این درحالیه که داداشم با رتبه سه رقمی و خواهرمم با 5رقمی قبول شده بودن و براشون بورسه میومد و اونا ناز میکردن و رد میکردن!بابام هم رتبه اش زیر صد بوده.
بلاخره نتیجه ی حوزه هم اومد که مطمئن بودم قبولم.یکی از دوستای غیر صمیمیم که اونم قبول شده بود با ذوق و جیغ و داد تماس گرفت خونمون تا بهم خبر قبولی بده اما من اصلا خوشحال نبودم.میدونستم تازه مبارزه شروع میشه!!
من متاسفانه تو رشته ی ریاضی موفق بودم و خانوادم و حتی معلمام برای آینده ی من نقشه ها کشیده بودن.معلم ادبیات ب من میگفت تو یه نویسنده ی مشهور میشی!!اون موقع ها حال خوبی داشتم و خوب مینوشتم.معلم ریاضی میگفت ریاضی محض بخونی حتما موفق میشی و خودمم عاشق ریاضی بودم.فعلا که نه ریاضی دان شدم نه نویسنده!
هرچی استدلال و آیه و حدیث برای بابام اوردم نتونستم راضیشون کنم.انتخاب واحد دانشگاه رو به زور انجام دادم ولی رفتم سرکلاسهای حوزه نشستم.یک هفته بدون خبر بابام میرفتم کلاس تا مادرم بهشون خبر داد و بابا به شرط خوندن درسهای دانشگاه بلاخره رضایت دادن و اتفاقا خوشحال تر هم شد.که دخترش مهندس طلبه میشه!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
باید بگذاریم و بگذریم
پس اینهمه نگرانی و غصه برای چیه؟؟!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی

من خدا را دارم!
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی

فقط آهسته بگو:

من خدا را دارم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
انار

وقتی تکیه گاهت خدا باشه هر لحظه آرامی ...حتی اگر در تلاطم سختی ها باشی.
دلت با خدا میشود،کارهایت خدایی میشود
خدا که پشت و پناهت می شود دوستداری پرواز کنی...تا بی نهایت!





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 آذر 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سکوت بهترین بهانه برای پنهان شدن بغض است
پس...
سکوت!

بغض واسه چی؟خیلی هم خوبم.والا!




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 آذر 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
امروز تولد مهندسه
راستش دیشب مهمونی دادم ولی جشن نگرفتیم.آخه همکاراش بودن و دوسنداشتم با اونا تولد بگیریم.
ولی خیلی خوشحالم.اگر مهندس متولد نشده بود من تا آخر عمر مجرد میموندم.فکر نمیکنم هیچ مرد دیگه ای مثل اون باشه!!
اینجا بهش تبریک نمیگم چون عادت دارم تو یه نامه ی عاشقانه ی خصوصی بهش تبریک میگم.
ولی کمی ناراحتم که نتونستم امسال براش جشن بگیرم.آخه فردا امتحان دارم.شاید فردا بعد امتحانم جبران کنم.نمیدونم درس بخونم یا برای فردا برنامه بریزم؟به هرحال الآن نباید اینجا باشم!
شب خوش.خدا به همراهتون!




نوع مطلب : مناسبتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 آذر 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
...یکی از آرزوهای مهندس(شوهرم)این بود که همسرش طلبه باشه.خب دوست داشت دیگه.شاید فکر میکرد یک بانوی طلبه بهتر در مسیر رشد همراهیش میکنه!
وقتی این رو بین دوستاش مطرح کرده بود،همه با نهیب بهش گفته بودن که چنین اشتباهی نکنه!خب شاید دوستاش فکر میکردم یک بانوی طلبه متحجر و خشکه مذهبه!خب فکره دیگه
اما مهندس بشون گفته بود حتی اگر این طور باشه من میخوام.شده ریاضت بکشم اگر خدا راضی باشه منم دوسدارم.خلاصه خودشو برای یک زندگی مرتاضانه آماده کرده بود.طفلک چه آرزوها که نداشت!!!این تفکر خیلی از مردمه که با زندگی ما آشنایی ندارن.
از ماجراهای خواستگاریم قبلا نوشته بودم براتون.خب اون شرم و حیای مهندس بیشتر از باب احتیاط بود.بنده خدا فکر میکرد اگر بامن حرف بزنه به بی دینی متهم میشه!!!خب مهندس با طلبه ها ارتباط نزدیک نداشت و آشنا نبود.خداروشکر درهمان روزهای اول مهندس واقعیت من رو شناخت که از خوشحالی بال دراورده بود،اخه من اصلا نمیتونم جدی باشم و الآنم صبح تا شبمون به خنده میگذره.
یک ماه بعد از عقدمون،مهندس به هرکدوم از دوستاش که میرسید بعد از سفارش به ازدواج،بهشون میگفت زن طلبه بگیرن و اون فکرهایی که میکردن همه اشتباه بوده!و خیلی اصرار داشت.باید بگم که دوتا از دوستاش با طلبه ازدواج کردن.و واقعا راضی هستند و زندگی شون سرشار از شادی و احساسه.
شاید دلیلش اینه که الگوشون آقام امام علی و بانو فاطمه زهراست،که عاشقانه همدیگه رو دوسداشتن و هرلحظه شون خدایی بود.
یک نکته:این فقط مختص طلبه ها نیست و هرکس که بخواد زندگیش رنگ وبوی خدایی داشته باشه همینطوره.
دو نکته:منظورم از طلبه،طلبه به معنای واقعی کلمه است.خودتون بهتر میدونید.
سه نکته:اینجا قصد تعریف از خود ندارم،آخه من هنوز نتونستم شکل کاملی از زندگی خدایی رو که مد نظرم هست بسازم.دعام کنید.
چهار نکته:امشب یاد مریضیم و دردایی که کشیدم افتادم.بی اختیار گریه کردم.ولی خوشحالم که الآن تقریبا سالمم.سلامتی نعمتیه که تا مریض نشی یادش نمی افتی!همیشه قدرشو بدونید.یا حق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 19 آذر 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی

امروز دوباره فهمیدم که خدا حواسش بهم هست!

امروز امتحان فلسفه داشتم.بچه ها تازه دیشب بهم خبر دادن.برام خیلی مهم بود.برام مهم بود که نمره ی خوبی بگیرم.اما دیروز مهندس سخت مریض بود و براش سوپ درست کردم و مراقبش بودم.به کارهای خونه رسیدم و تا به خودم اومدم ساعت ده شب تازه کتاب رو باز کردم.باورتون نمیشه چقدر فکر کردم و دنبال بهونه بودم برای اینکه سر جلسه امتحان نرم.ولی خب نمیشه دروغ گفت!صبح هم باز داشتم وسوسه میشدم که با یه بهونه ای نرم سر جلسه که دیدم باز نمیشه از هر ارهی برم یه گناهی توش هست.بلاخره چسبیدم به درس.

امتحان رو دادم.فقط از قسمت هایی که من خونده بودم سوال اومده بود.سخت نبود.باورم نمیشد.خدا واقعا کمکم کرد.

البته فاکتور توسل به امام زمان رو هم درنظر داشتم.وقتی سوالی که خوندم و سرجلسه یادم نمیاد،توسل میکنم زود کمک میکنن.قربونشون برم.

خیلی به زندگی امیدوار شدم.اینم روزی ما بود دیگه!هه هه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو


                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic