دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
یکشنبه 12 آذر 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
توجه کردید وقتی حجم درس ها زیاد میشه آدم یاد کارهای عقب موندش می افته؟!!
الآن من درچنین حالتی هستم.دلم میخواد آشپزی کنم.گل کریستال درست کنم.نقاشی بکشم.همش برم استخر.اصلا برم خرید!
اما نمیشه...بی برو برگشت باید بدرسم.هنوز کتابای دانشگاهو نگاهم نکردم.درسهای حوزه خوبن بغیر از فلسفه که خوب نخوندم.داغونم!
دلم میخواد ترک تحصیل کنم!!!!!!!!از همه بدتر سرماخوردم و همه بدنم درد میکنه.دلم میخواد گریه کنم!
یک چیز همیشه آرومم میکنه
فکر میکنم که آقا داره نگاهم میکنه...انگار یکی از دور حواسش به من هست.نمیذاره کم بیارم.یه جاهایی که فکرشو نمیکنم کمکم میکنه.پنجره های امید رو بروم بازمیکنه.خیلی دوسش دارم.
شنیدید خدا روزی طلبه رو میده؟؟بنظر شما روزی همیشه مادیه؟روزی معنوی نداریم؟ بنظرم این نگاه آقا سهم من از روزی پروردگاره.
نظر شما چیه؟

مهندس طلبه چنین نوشت:سلام
ایت الله مجتهدی رحمه الله علیه میفرمودند که روزی فقط پول نیست،هم مباحث خوب روزیه،دوست خوب روزیه ،علم روزیه،استاد خوب روزیه...
یا علی مددی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 28 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
اشک...همدم همیشه  من
خون...همیشه نظاره گرش هستیم.در میانمار یا غزه. سر میز ناهار معمولا این اخبار را می شنویم و می بینیم.خدا نکند روزی که شاهد این صحنه ها باشیم  و باز لقمه در دهان بگذاریم.باور کنیم که خواست دشمن این است.سبک شدن خون مسلمانان.
شاید عاشورا نیز بر کوفیان اینگونه گذشت که بهانه آوردند و نظاره گر خون شدند.
این روزها بیشتر باید مراقب خود باشیم.باید بیشتر اشک بریزیم برای خون هایی که به سادگی ریخته می شوند.باید گاهی شیون کرد برای علی اصغر هایی که در غزه پرپر می شوند.برای جوانانی که در فلسطین به اسارت برده میشوند تا آسوده به شهادت نرسند.
بگذارید روزه بهانه ی بغض گلوهایمان شود و طعم خوش غذاهای لذیذ رو در این ایام برخود حرام کنیم.زمانی که عده ای عاشورایی شده اند.

واسه هرچی نظر نمیگذارید برا ی این پست نظر بگذارید.میخوام بدونم مخاطبام چه اندیشه ای دارن.لطفا

درددل:چند روزه شدیدا دلتنگ مامانمم!!!خیلی خیلی بیتاب خونه ی بابا شدم.خیلی دلم هواشونو کرده.با خواهرزادم که تلفنی حرف میزنم میگه بات قهرم.برادرزادمم میگه میخام بیام خونتون!اونها هم دلتنگه منن.آخه همه سروصدای اونجا از من بود.نمیدونم بدون من چطور زندگی میکنن!!به هرحال آخر هفته میرم و تلافی میکنم.تو4روز که دو روزشم تاسوعا و عاشوراست چطور تلافی کنم آخه؟کی مادربزرگامو ببینم؟خاله هام و عمه هام؟دوستاااااام؟بهترین دوستمو تو اهواز جا گذاشتم،اونو چیکار کنم؟ مهندس15روز مرخصی داره ولی نمیتونیم زیاد بمونیم آخه من کلاس دارم.خیلی ستمه.خیلی زوره.احتمالا ترک تحصیل کنم!!!!البته بعد از 120 سال.دعام کنید.




نوع مطلب : مناسبتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی

یاعلی اصغر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
روز عید قربان-بیت آیت الله موسوی جزایری
روی یک پارچه ی ساتن قرآن و  شاخه نبات و چند شاخه گل و دو جعبه ی خالی از حلقه!!!
(حلقه ی عروس رو داده بودن برای کوچک کردن و حلقه داماد رفته بود تهران برای بزرگ شدن!)


ادامه ماجرا...


نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
یسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی دوستان عزیز که برای خوندن مطالبم وقت گذاشتن.این خاطرات یادآوری و ثبت بهترین روزهامو داره.اینها حکم آرامش پیش از طوفان رو برای من و مهندس داره.برای همین برای نوشتنش وقت گذاشتم.ولی شما اگر درس دارید جان من  بشینید پای درس و مشقتون.از هر زوجی بپرسی از این پیچ و خم هاشون میگن براتون.هدف من تو همون سه تا مطلب اول گذشت.باقیش بخاطر اینه که باید تموم بشه.

اما القصه...
برای عقد باید یک بار دیگه میرفتیم آزمایش.دراین حالت نامزد هم بودیم.ولی پیش هم نمینشستیم.دست همو نمیگرفتیم.تو چشمای هم نگاه نمیکردیم.تو بغل هم ...از همه مهمتر از یه لیوان آب نمیخوردیم!!!برعکس همه اونایی که اومده بودن بهداشت.من بجای اونا آب شدم جلوی مهندس.مهندس فقط سلام علیک میکرد و باقیش لبخند تحویل ملت میداد.همه فهمیده بودن دفعه اولشه...تابلو!



ادامه ماجرا...


نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
...چاقی مهندس چه شد؟
من فکر میکردم که هرچه میگذرد هیکل مهندس در چشمان ما طبیعی تر به نظر میاد.
و برای مادرم که مخالف بود هم همینطوره که بعد مادرم گفت نه من واقعا از این پسر خیلی خوشم اومده حس میکنم پسرخودمه و واقعا به دلم نشسته.
اما از چاقی...


ادامه ماجرا...


نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
رستوران
اون روز از 8صبح تا8شب کلاس بودم.ضعف شدید داشتم.اومدم خونه هرچی جلوی آینه ایستادم فایده نداشت و این قیافه ام درست حسابی نمشد.البته بگم من اهل آرایش بیرون از منزل نیستم حتی کمش
پدر و مادرامون فقط بودن.اونا سر یک میز نشستن و به زور مارو سر  میزه دونفره کناری نشوندن.من با چادر رو گرفته و مهندس با سر پایین جلوی ملت..آخه این فکر کی بود؟؟؟؟
به نظرم بعد از یک جلسه کلی گویی و جلسه ی جزیی گویی.حالا نوبت اتمام حجت ها بود!...




ادامه ماجرا...


نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
بسم الله الرحمن الرحیم

مهندس خیلی غیر منتظره رفت مشهد البته قبلش مادرش تماس گرفت و اطلاع داد.گفت وقتی اومد میام خدمتتون!
...
جلسه ی دوم صحبت حدود3ساعت:
شروع کرد به حرف زدن ولی کمی جدی تر(پیش امام رضا حسابی فکراشو کرده بود وخدشو برای جواب نه آماده کرده بود که دید من نرم تر شدم!)
خیلی اذیتش کرده بودم از جلسه اولی که اومده بودن خونمون حدود 2ماهی میگذشت.و اصلا نظر منو نمیدونست.
این جلسه برای من جدی بود بخاطر اینکه بعد از این باید یه جوابی میدادم.بیشتر سوال کردم و سعی کردم جزیی بپرسم،گاهی حتی مثال هم میزدیم و درموردش نظرامونو میگفتیم.خوب بود.حرفاش حرف حساب بود.بعضیاشو قبول نداشتم ولی قرار نبود که تمام حرفامون یکی باشه...


ادامه ماجرا...


نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 18 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
به نام خداوند مهربانی ها
...
از خصوصیات بارز مهندس خوش خنده بودن و مهربانی اش بود.البته مسئول بسیج مسجد محله مون.
جوان 24ساله با چهره ی تپل و مظلوم و یک لبخند بزرگ روی لب!هه هه
فکر کردم که فعلا ازش فرار نکنم.و یه جورایی بشون گفتم که بزارید بخاطر رودربایستی که باشون داریم بعد از حرف زدن بگید نه!!!
بخاطر امتحاناتم کمی طول کشید تا جلسه ی بعد برگزار شد.

صبح یک روز گرم تابستانی در ماه مبارک رمضان،زمانی بود که برای اولین بار من و مهندس رو در رو باهم صحبت کردیم...



ادامه ماجرا...


نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها : خواستگاری، مهندس، ازدواج،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
جدید:متن اشکالاتی داشت که اصلاح کردم و کمی خلاصه تر شد.

بعضی ها فکر میکنن که در خواستگاری سنتی نمیشه دوطرف همدیگه رو بشناسن و باید یه مدت باهم باشن..به عبارتی دوست باشن.من که 3سال از زندگی متاهلیم میگذره اینجا براتون میگم که چطور با یک خواستگاری سنتی،به شناخت متقابل و اعتماد و محبت رسیدیم.که حاصلش زندگی پر از تفاهم و عشق شد.

تصمیم گرفته بودم که دیگه به هیچ خواستگاری  فکر نکنم و فقط به درسامو امتحانات برسم.اصلا چه معنی داره هرروز یکی از راه برسه و این ذهن منو درگیر کنه.آخرشم بگم نه.چه دردیه اصلا.وا!
نمیدونم چرا بااینکه ملت میدونستن من دوجا درس میخونم و وقت سرخاروندن ندارم باز میخواستن پسراشونو بدبخت کنن!طی 2سال گذشته خیلی ها اومدن و من بااینکه قصد ازدواج نداشتم سعی کردم معقول باشم و بافکر جواب بدم. حسابی از کارو زندگی افتاده بودم.راستش بعضیاشون هم کله گنده بودن و گاهی دکتر و مهندس بودن  یا کارخونه دار و ...من اون زمان رو برای ازدواجم زود میدونستم و انصافا این مسایل مادی برام کوچکترین ارزشی نداشت.

که خانواده ی مهندس قصد مزاحمت برای امر خیر پیدا کردند!
ای خدااااااااااا
مهندس اون زمان یک دانشجوی ساده بود.که از کاروکاسبی هم خبری نبود.پدرمهندس همکار پدرم بود معتمد محل.
از لحاظ تحصیلات خانواده من بالا بود.ولی بعدها فهمیدم که همین آدمای ساده (خانواده ی مهندس) از هزارتا دکتر و مهندس فهمیده ترن.
بابام اصرار داشت برای حفط آبرو هم که شده اول بگذاریم بیان خونه مون بعد بگیم نه.من زیر بار نمیرفتم.علی رغم میلم آمدن.مجلس زنونه بود.بیخیال شدم و تیپ زدم حسابی و دور خجالت خط کشیدم و با لبخند وارد اتاق شدم...
مادر به همراه دو خواهر...بسیار خوش تیپ و خوش چهره و معقول و محجوب بودن.نمیشد الکی بگم نه.باید دنبال یک بهانه میگشتم.مادرش برای آوردن پسر اجازه میخواست.ای خدااا پروژه ی جدید شرو شد!
راستش من نمیتونستم قبول کنم که با یک جلسه دیدن و کمی صحبت بله بگم و یه عمر زنه کسی بشم که  خوب نمیشناسمش.درحالی که فهمیده بودم بعضی از خواستگارام اونی که میگفتن نبودن.میدونم که خانواده خیلی موثره ولی خب خودشم مهم بود.برای اینکه مهندس پاشو تو خونمون بذاره چندتا شرط برای پدرم که اصرار داشت گذاشتم.

سعی کنید نخندید،خب این حاصل تفکر 4سال پیش منه!
1-اگر خوشم نیومد جلسه ی بعدی درکار نیست هرچقدر هم که رودربایستی داشته باشید...چشم
2-اگر دلم نخواست با پسره(مهندس)صحبت نمیکنم هرچقدر هم که اصرار کنن...چشم
3-اگر در مرحله ی اول خوشم اومد حداقل 3جلسه صحبت میکنم...بعدی
5-وسط صحبتای ما هیچکس نباید بگه بسه دیگه و چقدر حرف میزنید...چشم
6-اگر بله گفتم باید چند بار رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم تا دوباره اوکی بدم...بابا بدش نمیومد خفه ام کنه...خب!
7-دوران نامزدی باید باشه تا وقتی که من به عقد رضایت بدم...بابام باخودش گفت حالا میگم باشه،بعد من میدونم و اون...اووم چشم
بعدش...مامان زد تو حرفم و گفت حالا بگذار بیان... باشه.خیالت راحت.
خانواده ام بسیار مذهبی و روشنفکرن.برادرم هم به خوبی حمایت میکرد و با نظراتم موافق بود و همش به من میخندید که چطور جلوی بابام این حرفارو زدم.بلاخره بابای منم ابهتی داشت.
خداییش تمام این شرایطمو اجرا کردند.تا جایی که گفتن اگر میخوایی دوتایی برید رستوران تا بیشتر همدیگه رو ببینید!!!که خود ما نخواستیم.یعنی لزومی نمی دیدیم.خانواده ی مهندس هم مخالفت نداشتن و برخورد خوبی داشتند.حتی بعدا هم به روم نیوردن.منم ظاهر مظلوممو حسابی حفظ کردم.
جلسه ی دوم مهندس همراه پدرومادر آمدن.مهندس میگه درست ندیدمت بیشتر از تعاریف مادرم کلیتی از چهره ات دستم اومده بود.اون جلسه باهم صحبت نکردیم.بخاطر اینکه من تو شوک بودم.بله شوک هیکل مهندس!!!خیلی چاق بود و من بسیار ظریف!...ادامه دارد





نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها : خواستگاری، مهندس، درس، معقول، ازدواج، طلبه، مذهبی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی


پاییز شدم تا تو بهارم بشوی                         پرونده ی سبز روزگارم بشوی
ای عشق چرا مثل دلم زرد شدی؟                 من صبر نکردم که دچارم بشوی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سلام
چند روز بود که صبح ها به سختی بیدار میشدم.سر کلاسم غیبت میکردم.تا وضعیت غیبتام لبه مرز شد.واقعا مضطرب شدم.
نشستم فکر کردم
آخه چرا درس نمیخونم؟چرا جزوه برداری نمیکنم؟چرا میرم و میام و هیچی دستمو نمیگیره/آخه عمره من مگر چقدره؟تا کی درس خوندن الکی؟؟؟
2روزه که بهتر شدم.خلاصه نویسی میکنم
تصمیم گرفتم از این به بعد هروقت شیطون رفت تو جلدم و بیحوصله شدم همینطور ادامه ندم.بجاش 1ساعت تفکر کنم و هدفمو مرور کنم.و به آینده و گذشته ام فکر کنم.تاثییرش خیلی مثبته.
البته یک چیز دلیل تلاش بیشترم شد و اون اینکه سوژه ی پرسش های کلاسی شدم و هر هفته نفر اول منم.خب فکر هم نمیکردم مجبور به خوندن میشدم.
خدا همیشه همراه زندگی سبزتون باشه

پی نوشت:دوستان عزیز ازتون یه خواهش دارم.لطفا خواننده ی خواموش نباشید.با گذاشتن نظرات پرمهرتون منو در بهتر شدن وبلاگ یاری کنید.الآن فکر میکنم دارم باخودم حرف میزنم.ممنون که میایید.




نوع مطلب : حوزه، 
برچسب ها : تفکر، درس، خلاصه نویسی،
لینک های مرتبط :
شنبه 6 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
سلام دوستای هم وبلاگی
اینجا وبلاگ اولم نیست ولی شروعی تازست
با هدفی تازه و به دنبال تازگی و حس نو شدن.با خودم خیلی فکر کردم از وبلاگ نویسی بیهوده خسته شدم.امیدوارم اینجا با حرفایی از جنس فکر کنارهم لحظاتی رو بگذرونیم که در حسرت از دست رفتن عمر نباشیم.
من دختر بهشتی یه طلبه ی دینی و یه دانشجوی فناوری اطلاعاتم.به هم ربطی ندان ولی من ربطش دادم.آخه حوزه نیازم بود و عشق بچگی من ولی دانشگاه ...هه هه عشق دوم شنیدید؟در این مورد بد نیست.خب اونم عشقم بود آی تی.و اونم نیازم بود بخاطر نیازم به رایانه بود.
اینجا از یه بانوی طلبه و دانشجو آشنا میشید و از محیط ای دو براتون میگم.شایدم گاهی خانوادگی بشه.به هر حال از توجه شما خوشحالم.
دختر بهشتی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
بسم الله الرحمن الرحیم
محبوب من
...در این روز بارانی به دنبال حقیقت آشکار تو میگردم تا شاید تو را درخودم بیابم
مولای من
...در تکاپوی دنیایی شدنم لحظه ای را به یاد تو مینشینم چرا که هر لحظه بیاد منی
از تو توفیق نیتی خالص را طلب میکنم باشد تا کلامم بر دل بنشیند



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو


                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات