تبلیغات
دختر بهشتی - نامزدی
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
...چاقی مهندس چه شد؟
من فکر میکردم که هرچه میگذرد هیکل مهندس در چشمان ما طبیعی تر به نظر میاد.
و برای مادرم که مخالف بود هم همینطوره که بعد مادرم گفت نه من واقعا از این پسر خیلی خوشم اومده حس میکنم پسرخودمه و واقعا به دلم نشسته.
اما از چاقی...
...چاقی مهندس چه شد؟
من فکر میکردم که هرچه میگذرد هیکل مهندس در چشمان ما طبیعی تر به نظر میاد.
و برای مادرم که مخالف بود هم همینطوره که بعد مادرم گفت نه من واقعا از این پسر خیلی خوشم اومده حس میکنم پسرخودمه و واقعا به دلم نشسته.
اما از چاقی...
مهندس تو مشهد زیادی فکر کرده بود انقدر که لاغر تر شده بود و این روزها انقدر بهش سخت گذشته بود که غذا نمیخورده و لاغرتر شده بود ولی هنوز هم تپل بود
بعد از جلسه ی رستوران هم اومدن منزل ما برای قراره نامزدی که انقدر مریض بود که از بستنی خوشکلی که تزیین کرده بودم حتی یه قاشق نخورد.برای خرید نامزدی هم همراهمون نیومد.بعدا خودش تعریف کرد که حتی از جا نمیتونسته بلند بشه!!!
آزمایش رو یه جای خصوصی دادیم تا مهلت برای عقد داشته باشیم.روز نامزدی هم بخاطر اینکه دانشگاه کنفرانس داشتم عقب انداختم و یک هفته بعد از 8-8-88 روز میلاد آقام امام رضا جشن برپا شد.لاغر تر شده بود.ولی فامیل که دفعه ی اول بود میدیدنش جاخورده بودن!(باید بگم مهندس محبوبترین داماد فامیل ما شد)
پدرم هرروز مهندسو تو مسجد میدید و برای شام و ناهار دعوتش میکرد ولی اون باتعارف قبول نمیکرد.و باخودش فکرکرده بود که ما هنوز نامحرمیم که!!!
من از اینکه اون پاشو تو خونه ی ما نگذاشته بود و هیچ پل ارتباطی نداشتیم ناراحت بودم.اگر ساکت مینشستم تا روز عقد ماهمدیگه رو نمیدیدیم.مثله کار اشتباهی که خیلی از مذهبی ها میکنن.1هفته صبر کردم.با پدرم مطرح کردم.
بابام گفت خب مامیریم دیدنشون!!!!!
همه دور هم نشسته بودیم که باز از طریق مادرها گفتم که میخاییم حرف بزنیم!آمادگیشو نداشت.باورش نمیشد یک دختر طلبه خودش پیشنهاد صحبت بده.
اما وقتی که حرفامو شنید متوجه شد که حق با منه.اول از همه پرسیدم دلیلتون برای اینکه نیومدید منزل ما چیه؟گفت ما نامحرمیم!
براش توضیح دادم که الآن که ما قصد ازدواج داریم و به همه اعلام هم کردیم از نظر شرعی و عقلی اشکالی نداره که بیشتر باهم صحبت کنیم.بلاخره دیگه غریبه نیستیم.و درمورد مراسم عقد هم کمی حرف زدیم و اون نظراتشو گفت  که دوست نداره جلوی ملت فیلمش بشه و عسل دهن هم بذاریم و از این حرفا...
گفتم من شان شما رو حفظ میکنم ولی فقط جلوی دیگران!
خودش متوجه شد که این جلسه خیلی به نفعش شد و تونست حرفاشو بزنه.و ازش قول گرفتم که به اتفاق خانواده یا تنها باید بهم سر بزنن!!تنها که نیومد ولی به اتفاق خانواده با کادوهای متنوع میومد.
قراره عقد رو برای عید غدیر گذاشتن.
برنامه ریزی ها رو خوده مهندس انجام میداد و باتوجه به اینکه تک پسر بود سرحرفش خیلی حساب باز میکردن.
مادرم  گفت اگر میخاید که شماره های هم رو داشته باشید که حرفاتونو اسمسی بزنید ماحرفی نداریم.آخه کشتید مارو بسکه گفتید میخاییم حرف بزنیم.همه خندیدند ولی اتفاقی نیافتاد.
هرچه این دوران طولانی تر میشد مهندس لاغر تر میشد طفلک!خودمم دلم براش سوخت از بس شما تو نظراتتون گفتید!




نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 04:03 ب.ظ
چه بامزه روزتولدمن وامام رضاجشن گرفتین.ایشالاخوشبخت باشید
دختر بهشتی سلام فاطمه جان
تولدت مبارک!!!!
سلامت باشی
در پناه حق
جمعه 24 آذر 1391 09:51 ب.ظ
عزیــــــــــــــزم؛
چه بانمک

(مثلا داشتم رو پروژه م کار میکردم--------میرم و دوباره برمیگردم)
فعلا
دختر بهشتیعزیزدلم جوابتو کجا بنویسم آخه؟؟؟؟
قربونت گلم.
اهل کجایی؟اسمت چیه؟مردم از فضولی!!!
ایمیلتو چک کن
شنبه 20 آبان 1391 02:10 ب.ظ
نه به اون اولش که میخواستی ردشون کنی نه به بعدش!!!مثل اینکه واقعامکمل همدیگه بودین هرچی ایشون خجالتی بودن شما.....
دختر بهشتیولی الآن برعکس شده.من خجالتی و مهندس ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو