تبلیغات
دختر بهشتی - شغل عروس؟؟؟
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
یکشنبه 21 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
یسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه ی دوستان عزیز که برای خوندن مطالبم وقت گذاشتن.این خاطرات یادآوری و ثبت بهترین روزهامو داره.اینها حکم آرامش پیش از طوفان رو برای من و مهندس داره.برای همین برای نوشتنش وقت گذاشتم.ولی شما اگر درس دارید جان من  بشینید پای درس و مشقتون.از هر زوجی بپرسی از این پیچ و خم هاشون میگن براتون.هدف من تو همون سه تا مطلب اول گذشت.باقیش بخاطر اینه که باید تموم بشه.

اما القصه...
برای عقد باید یک بار دیگه میرفتیم آزمایش.دراین حالت نامزد هم بودیم.ولی پیش هم نمینشستیم.دست همو نمیگرفتیم.تو چشمای هم نگاه نمیکردیم.تو بغل هم ...از همه مهمتر از یه لیوان آب نمیخوردیم!!!برعکس همه اونایی که اومده بودن بهداشت.من بجای اونا آب شدم جلوی مهندس.مهندس فقط سلام علیک میکرد و باقیش لبخند تحویل ملت میداد.همه فهمیده بودن دفعه اولشه...تابلو!

برای عقد باید یک بار دیگه میرفتیم آزمایش.دراین حالت نامزد هم بودیم.ولی پیش هم نمینشستیم.دست همو نمیگرفتیم.تو چشمای هم نگاه نمیکردیم.تو بغل هم ...از همه مهمتر از یه لیوان آب نمیخوردیم!!!برعکس همه اونایی که اومده بودن بهداشت.من بجای اونا آب شدم جلوی مهندس.مهندس فقط سلام علیک میکرد و باقیش لبخند تحویل ملت میداد.همه فهمیده بودن دفعه اولشه...تابلو!
موقع برگشت به اصرار مادر مهندس من صندلی جلو ماشین نشستم.داشتم از خجالت آب میشدم که مادرش میوه های قاچ کرده رو دستم میداد میگفت بخور حالا انگار چقدر خون داده بودم!مامان منم کلید کرده بود که به آقا مهندس هم بده دختر همش خودت نخور!آخه من کی خوردم؟همه تو دستام جمع شده بود.
در همین جو ذوق مادران،یهو چشمم به موبایل مهندس که روی داشبورد بود جلب شد...بهترین فرصت بود...که من ازش کمال استفاده رو کردم.برش داشتم.باش ور میرفتم راستش بلد نبودم باش کار کنم.دست پاچه شده بود که بلاخره به حرف اومد که چیزی میخاستید؟؟؟گفتم لیست تماس هاتون کجاست؟و شمارمو به نام خودم ثبت کردم.
با یه بغل کادو روانه ی منزل شدم.که نرسیده مهندس اسمس داد.اولیش خوب بود.آیات قرآن بود.خیلی زیبا.ولی دومیش...
مهندس:باید بگم که من شماره خانمها رو به اسم خودشون ثبت نمیکنم!!!(انگار چند تا خانم تو گوشیش بود..پاستوریزه!)
2-من تو اسمس راحت حرف میزنم و نباید ناراحت بشید...(چه جلافتا!)
3-من این موضوع رو با پدرومادرم درمیون گذاشتم و باخبرند.شماهم حتما بگید...(میخاستم خودمو خفه کنم.خب مادرمن خودش این پیشنهادو تو جمع داده بود)
بهترین دوران زندگیم تا اون موقع نامزدی بود.خیلی جدی صحبت میکردیم و مهندس حسابی منو گرفت به باده سوالای فلسفی که داشتم به غلط کردم میفتادم که عید قربان اومد.الحمدلله!حدود یک ماه نامزد بودیم.
روز ثبت عقد بود که بارون پاییزی میبارید و شب قشنگی بود..ما هنوز محرم نبودیم که محضردار گفت بشینید کنارهم.دوتا صندلی بود.مهندس تا اومد بشینه کنارم با پام یواشکی صندلی رو هل دادم اون طرف.فقط مهندس فهمید.باورش نشد.باخودم گفتم ما که محرم نیستیم!!خوبش بشه خستم کرد از بس گفت ما نامحرمیم!
انگار نه انگار مادوتا سرهمو با اسمس خورده بودیم!
رسیدیم به شغل زوجین،داماد: دانشجوی مهندسی مکانیک. عروس؟؟؟؟؟
بابام گفت دانشجوی آی تی،من میگفتم طلبه طلبه طلبه(هیشکی نمیشنید)داشتن می نوشتن که به مهندس اس ام اس دادم:طلبه
با بهت یه نگاهی بهم کرد و رفت سمت بابام و گفت که دخترتون میگه طلبه!!!بابام باخشم نگاهی کردو بعد خندید.
ثبت شد طلبه

بازهم محرم نشدیم آخه من میخاستم خطبه ی عقد فردا پیش عالم ترین مرد شهرمون که الآنم عضو خبرگانه خونده بشه.خیلی دوسش داشتم...



نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 30 اردیبهشت 1396 10:18 ب.ظ
Whoa! This blog looks just like my old one! It's on a entirely different topic but it has pretty much the same layout and design. Wonderful choice of colors!
جمعه 25 فروردین 1396 10:28 ق.ظ
Wow, incredible weblog structure! How lengthy have you been running a blog for?

you make running a blog look easy. The entire glance of your website is fantastic, let alone the content!
جمعه 18 فروردین 1396 10:55 ق.ظ
Hey there this is somewhat of off topic but I was wondering
if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.

I'm starting a blog soon but have no coding expertise so
I wanted to get advice from someone with experience. Any help would be greatly appreciated!
جمعه 31 اردیبهشت 1395 02:26 ق.ظ
من خواهرم عقدشو جشن تولد امام رضا تو حرم گرفت وقتی رفته بودن آزمایش خون (عموم دکتر بود گفته بود مشکلی الان از لحاظ ژنتیکی به وجود نمیاد) و به همین خاطر وقتی رفته بودن آزمایش خون سه ماه بود عقد بودن سر همین پیش هم نشسته بودن و دست همو گرفته بودن همه با تعجب نگاشون میکردن آخه خواهر منم چادری و محجبه اس نمیدونستن که اینا عقد همن
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 11:54 ق.ظ
قصد ازدواج دلیل برا صمیمیت نمیشه:)
بخشید ها ولی موبایلشون رو برداشتید جالب نبوده
چهارشنبه 17 مهر 1392 04:32 ق.ظ
طلبه ۰ قشنگترین کلمه ی دنیا
یکشنبه 26 آذر 1391 03:57 ق.ظ
AaOooOoOoOwWw

باینجاش فکر نکرده بودم،منم میگم مدیر طلبه:D




چه خوب شد همشو با میل جواب دادی عزیزم...
منم میل میفرستم، لطف کنین بخونین
دختر بهشتیچشم عزیز در اولین فرصت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو