تبلیغات
دختر بهشتی - بشمارید چند بار بله گفتم!(پایان)
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
یکشنبه 21 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
روز عید قربان-بیت آیت الله موسوی جزایری
روی یک پارچه ی ساتن قرآن و  شاخه نبات و چند شاخه گل و دو جعبه ی خالی از حلقه!!!
(حلقه ی عروس رو داده بودن برای کوچک کردن و حلقه داماد رفته بود تهران برای بزرگ شدن!)
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
روز عید قربان-بیت آیت الله موسوی جزایری
روی یک پارچه ی ساتن قرآن و  شاخه نبات و چند شاخه گل و دو جعبه ی خالی از حلقه!!!
(حلقه ی عروس رو داده بودن برای کوچک کردن و حلقه داماد رفته بود تهران برای بزرگ شدن!)
مردها یک طرف و زن ها طرف دیگر نشسته بودن.حاج آقا گفت داماد کنارش بشینه.من موندم تک و تنها سر سفره.مادر و خواهر و خاله و عمه کیلو چند؟همه ردیف شده بودن جلوی من اون دور یادشون رفته بود باید قند بسابن.کنار عروس بشینن شاید حرفی داره!
حاج آقا که سن و سالی ازشون گذشته و اتفاقا اون شب کسالت داشتند از پدرم خواست که از عروس وکالت بگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابام با بهت نگاه من کرد و گفت دخترم حاج آقا میگن وکالت بگیرم ازت.من که میدونستم جریان آخوندیه ولی خانمها نمیپذیرفتن که اونطوری خطبه رو بخونن.پس ساکت شدم.
بابام به حاج آقا گفت اگر میشه طبق روش مرسوم خودتون وکالت بگیرید.
ایشون هم گفتن دوشیزه دختر بهشتی به من وکالت میدی؟!
من:سکوت
بابام دوباره گفت حاج آقا اگر امکانش هست همون سه بارو بگید خانمها اینطور نمیپسندن.
حاج آقا:دوشیزه دختر بهشتی وکیلم؟
من:با کمال خجالت از کسالت حاج آقا بازهم،سکوت
مادر داماد فک کرد انقدر کش مکش سر زیر لفطیه که سریع یه انگشتر که بعنوان هدیه عید قربان آماده کرده بود رسوند تو دستم.
من:با توکل به خدا بله!!!
حاج آقا:من نشنیدم!!!!
ای خدا!!!!!
حاج آقا:دوباره بگو؟
من:بله
حاج آقا:صداش نمیاد من نشنیدم.
بابام گفت خانمها ساکت باشن تا حاج آقا صدارو بشنون.حالا همه ساکت بودنا.من کلا تن صدام خیلی پایینه.
من:حاج آقا بله.
نمیشنوم.
بابام باز وارد میدون شد و گفت حاج آقا من شنیدم.و همون شد که اول حاج آقا خواسته بود.
اینجا رو ح مهندس شاد شد و خستگی تمام ماجراهای خواستگاری از تنش دراومد.طوری که همیشه میگه تو به من سه بار بله گفتی!!!(حالا بگید بنده خدا گناه داره!)کلا من و مهندس خیلی خوب موجبات خنده ی اطرافیانو فراهم کردیم.که اینجا دیگه جایش نیست.
بلاخره خطبه ی عقد جاری شد.
حس میکردم با گفتن کلمات عقد عشق همسرم ذره ذره بر دلم جاری میشه.گویا فرشته ها به دورم حلقه زده بودن.به نظرم در خواستگاری سنتی خداوند مهربان خودش عشق رو تضمین می کنه.
تازه فهمیدم که سخت گیری های من زیادی هم بوده.باتوکل به خدا خودش بهترین رو برات رقم میزنه.
جشن مفصل و مذهبی و زیبایی هم در روز عید غدیر برپاشد.از پرخرج بودنش عذاب وجدان دارم.ولی از اینکه همه در اون سراسر شاد بودن بدون هیچ گناهی خیلی خوشحالم.خانمها و آقایون کاملا جدا بودن.خانمها مداح و آقایون مجری داشتند.عموهای من که مخالف جشن های مذهبی بودن و معمولا اخم میکردن.اون شب دلشونو از خنده گرفته بودن.مراسم ما شد الگوی بچه مثبتای فامیل.
و این شد که زندگی عاشقانه و پرفراز و نشیب من و مهندس آغاز شد.که خداوند بارها مارو در عشقمون آزمود.
والسلام
پی نوشت:بسیار خوشحالم که هیچ کس درباره مقدار مهریه نپرسید.ممنونم
بعدا نوشت:محرم نزدیکه دیگه نمیشه ادامه بدم.از طرفی هم بقیش خصوصیه دیگه!بریم تو حال و هوای محرم.




نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 خرداد 1392 01:14 ق.ظ
باز هم سلام.
اولا خوشبخت هستید انشاالله خوشبخت‌تر بشید.
ثانیا من ازتون کمال تشکر رو دارم که علاوه بر اطرافیان موجبات خنده و شادی خوانندگاه وبلاگتون رو هم فراهم کردید!
یا علی مدد.
دختر بهشتی سلام
اوا شما هم خنیدیدن به ما؟؟؟
در پناه حق...
یا علی!
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 06:11 ب.ظ
سلام
قلمتون زیباست...خاطراتتون زیباتر
( به قول بچه ها)الهی به پای هم شهید شید.
اون معیارهای ازدواج رو که گفتید اگه بخواهید می نویسم رو، می خواهیم؛ لطفا بنویسید.
ببخشید مهریه تون چقدر بود!؟؟؟!
دختر بهشتی سلام
زیبایی از خودتونه.بعد از امتحان ها چشم مینویسم.
مهریه باشه واسه بعد.البته بخشیدمش
چهارشنبه 27 دی 1391 03:18 ق.ظ
همه خاطراتتو خوندم خیلی بیانه قشنگی تو نوشتن داری دبیر ادبیاتت راست گفته بود اگه نویسندگیو ادامه میدادی البته به شرط اینکه ترشی عم نمیخوردی شاید ی چیزی میشدی!
دختر بهشتی متاسفانه خیلی ترشی میخورم،بنظرت امیدی هست؟!!!!
جمعه 24 آذر 1391 08:37 ب.ظ
اینجا مطلب گذاشتم ولی چرا نشون نداااااااااااااد؟!حالا مگه میتونم دوباره همه نکاتشو بنویسم؟!؟؟!:((
دختر بهشتیعزیزم ایمیلتو چک کن.
پنجشنبه 23 آذر 1391 11:03 ب.ظ
بله بله

شرمنده باعث زحمت شدیم.
راستی من دانشجو هستم میخوام حوزه غیر حضوری ثبت نام کنم میگن کار سختیه هردوش با هم نظر شما چیه
دختر بهشتیدشمنت شرمنده عزیزم.خوشحال میشم بتونم کمکی کنم.
کار سختیه ولی باید دید اهل کار سخت هستی یا نه؟
اگر ترم های آخر دانشگاهی صبرکن تموم بشه.اگر هم دوسداری و شرایطش رو داری و هدف خوبی داری،کار نشد نداره!
بیشتر بیا پیشم
پنجشنبه 23 آذر 1391 02:27 ب.ظ
راستی تو که قصد ازدواج نداشتی چیه مهندس به دلت نشست؟
دختر بهشتیوقتی دیدم مانع از رشدم نیست و میتونه کمکم کنه خب تصمیم گرفتم بیشتر بهش فکر کنم.
مهندس بسیار مشتاق بود تا من ادامه تحصیل بدم و دوسداره فعالیت اجتماعی داشته باشم.صادقانه صحبت میکرد.و قول الکی هم نمیداد.در همون خواستگاری نظر مخالف با منم ابراز میکرد که نشون میداد اهل دروغ و ریا نیست.رضای خدارو همیشه درنظر داره و ...
اگر بدونم این صحبت هام به دردتون میخوره ی مطلب دراین مورد مینویسم.ملاک های ازدواج!
چهارشنبه 22 آذر 1391 03:27 ب.ظ
خیلی ناز میکردی ها

جون بنده خدارو به لبش رسوندی تا بله بگی

خداییش خوب و جذاب مینویسی

ان شاالله همهی زوج های جوون به پای هم پیر بشن

راستی از اولین خواستگاری تا عقد چند ماه طول کشید؟
دختر بهشتینه در این حد!
قرار شد شما بشمارید
چهارشنبه 15 آذر 1391 04:36 ب.ظ
خیلی خنده دار بود من فک میکردم فقط رو سر من موقع عقد قند نساببیدن واقعا این ماجراها میگذره و هیچ کدومش مهم نیست فقط خوشبختی زن و شوهر مهمه
دختر بهشتیخوشحالم که موجبات شادی و خنده ی شمارو فراهم کردم!
همه ی اینا خاطرست که باید شیرینی زندگی رو بیشتر بکند.
سه شنبه 14 آذر 1391 10:04 ق.ظ
مبارکه مبارکه
سه شنبه 23 آبان 1391 10:51 ب.ظ
خوش به حالت!
دختر بهشتیچیو خوشبحالت؟اینکه روز عقد سوژه خنده ملت شدم؟؟؟
هه هه
سه شنبه 23 آبان 1391 05:53 ب.ظ
خوبه
دختر بهشتیخوبی از خودتونه
یکشنبه 21 آبان 1391 06:48 ب.ظ
ماجرای جالبی بود
ایشالا 120 سالگرد زندگی عاشقانتون و جشن بگیرید
دختر بهشتیخیلی ممنون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو