تبلیغات
دختر بهشتی - روزی امروزم
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
یکشنبه 19 آذر 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی

امروز دوباره فهمیدم که خدا حواسش بهم هست!

امروز امتحان فلسفه داشتم.بچه ها تازه دیشب بهم خبر دادن.برام خیلی مهم بود.برام مهم بود که نمره ی خوبی بگیرم.اما دیروز مهندس سخت مریض بود و براش سوپ درست کردم و مراقبش بودم.به کارهای خونه رسیدم و تا به خودم اومدم ساعت ده شب تازه کتاب رو باز کردم.باورتون نمیشه چقدر فکر کردم و دنبال بهونه بودم برای اینکه سر جلسه امتحان نرم.ولی خب نمیشه دروغ گفت!صبح هم باز داشتم وسوسه میشدم که با یه بهونه ای نرم سر جلسه که دیدم باز نمیشه از هر ارهی برم یه گناهی توش هست.بلاخره چسبیدم به درس.

امتحان رو دادم.فقط از قسمت هایی که من خونده بودم سوال اومده بود.سخت نبود.باورم نمیشد.خدا واقعا کمکم کرد.

البته فاکتور توسل به امام زمان رو هم درنظر داشتم.وقتی سوالی که خوندم و سرجلسه یادم نمیاد،توسل میکنم زود کمک میکنن.قربونشون برم.

خیلی به زندگی امیدوار شدم.اینم روزی ما بود دیگه!هه هه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:44 ق.ظ
There's definately a great deal to know about this subject.
I really like all of the points you've made.
چهارشنبه 27 دی 1391 02:32 ق.ظ
خوشبحالت ابجی
کاش منم مثله تو دلم پاک بود
دختر بهشتی دوسداشتم خاطرات تو رو مینوشتم که همه معنی واقعی توکل و امید و بندگی رو ازت یاد میگرفتن.تا بعد!
یکشنبه 19 آذر 1391 10:57 ب.ظ
سلام.دلم براتون تنگ شده بود.یادمه منم سال کنکور ازین امداد غیبیا زیاد میگرفتم.الان اینقد بیکارم که دلم برا امتحان لک زده!دعا کنید فرصت باقی مونده تا شروع کلاسا زودتر برام بگذره.
دختر بهشتیسلام خانمی!خوشحالم کردی
ترم بهمنی هستی؟من آرزوم بود که ترم بهمنی باشم تا حداقل اندازه ی یک ترم استراحت کنم!!
خودتو برای تحصیل آماده کن.از الآن براش برنامه ریزی کن تا به هدفت برسی.
قربانت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو