تبلیغات
دختر بهشتی - کنکور
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
شنبه 9 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
(سلام.راستش نمیخواستم این مطلب رو عمومی کنم.ولی چند روز اینترنتم قطع بود و تو این مدت مطلب به طور خودکار اومده.خب چیز بدی هم که نیست اما چند روز دیگه برش میدارم.حوصله این حرفا رو ندارم.)
بسم الله الرحمن الرحیم
تصمیم گرفته بودم که تو کنکور قبول نشم تا دیگه راهی برای رفتن دانشگاه برام باز نباشه و بابام مجبور بشه به رفتن حوزه رضایت بده!
اما سه ماه مونده بود به کنکور که متوجه شدم بابام سرسخت تر از این حرفاست و بم گفت که اگر قبول نشدی هم نمیذارم بری حوزه!!!
واقعا ترسیده بودم.بلاخره باخودم گفتم که باید بخونم.حداقل برای اینکه بشون ثابت کنم که توانایی قبول شدن دارم و تصمیمم جدیه. با پرس و جوهایی هم که کردم فهمیدم میتونم حوزه رو درکنار دانشگاه بخونم.کمی تست زدم و کمی خوندم.
قبل از کنکور آزمون حوزه برگزار شد که بدون اجازه ی بابا شرکت کردم و خوب بود.ظهر که میخواستم از محل آزمون برگردم خونه اصلا آزانس نبود تا برگردم خونه و جرآت نمیکردم با بابام تماس بگیرم تا بیاد دنبالم!تا 3ظهر اونجا علاف بودم تا بابای یکی از خواستگارا منو دید و به همراه یک موسیقی شاد من رسوند خونه.خیلی ضایع شدم.جالبه بدونید که اون اولین خواستگار رسمیم بود که شرط کرده بود که من نباید حوزه بخونم.منم خوب حالشو گرفتم!!هه هه
یک ماه بعد زمان کنکور بود.اون روز اصلا استرس نداشتم و خیلی خوش گذشت!به هر تست که میرسیدم اخم های پدرم جلوی چشمم میومد و منو مجبور میکرد که بهش جواب بدم!درکل بد دادم ولی خداییش خیلی خوش گذشت.
نتایج کنکور که اومد با یه رتبه ی داغون قبول شدم.یازده تا رشته رو بیشتر انتخاب نکردم.و انتخاب سومم قبول شدم.مهندسی آی تی دانشگاه پیام نور اهواز.خب من پیام نور رو انتخاب کردم بخاطر اینکه نمیخواستم حوزه رو بخاطر یه دانشگاه حضوری از دست بدم.راستش اون روزها خودمو به خنگی زده بودم و به بابام مبگفتم من اصلا هوش قبول شدن تو دانشگاه دولتی رو ندارم و از این حرفا...این درحالیه که داداشم با رتبه سه رقمی و خواهرمم با 5رقمی قبول شده بودن و براشون بورسه میومد و اونا ناز میکردن و رد میکردن!بابام هم رتبه اش زیر صد بوده.
بلاخره نتیجه ی حوزه هم اومد که مطمئن بودم قبولم.یکی از دوستای غیر صمیمیم که اونم قبول شده بود با ذوق و جیغ و داد تماس گرفت خونمون تا بهم خبر قبولی بده اما من اصلا خوشحال نبودم.میدونستم تازه مبارزه شروع میشه!!
من متاسفانه تو رشته ی ریاضی موفق بودم و خانوادم و حتی معلمام برای آینده ی من نقشه ها کشیده بودن.معلم ادبیات ب من میگفت تو یه نویسنده ی مشهور میشی!!اون موقع ها حال خوبی داشتم و خوب مینوشتم.معلم ریاضی میگفت ریاضی محض بخونی حتما موفق میشی و خودمم عاشق ریاضی بودم.فعلا که نه ریاضی دان شدم نه نویسنده!
هرچی استدلال و آیه و حدیث برای بابام اوردم نتونستم راضیشون کنم.انتخاب واحد دانشگاه رو به زور انجام دادم ولی رفتم سرکلاسهای حوزه نشستم.یک هفته بدون خبر بابام میرفتم کلاس تا مادرم بهشون خبر داد و بابا به شرط خوندن درسهای دانشگاه بلاخره رضایت دادن و اتفاقا خوشحال تر هم شد.که دخترش مهندس طلبه میشه!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:03 ب.ظ
Hi, I do believe this is an excellent website. I stumbledupon it ;) I may revisit yet
again since i have bookmarked it. Money and freedom is
the best way to change, may you be rich and continue
to help others.
شنبه 31 تیر 1396 07:11 ب.ظ
Thanks for sharing such a pleasant opinion, post is fastidious,
thats why i have read it completely
چهارشنبه 21 تیر 1396 08:35 ب.ظ
My brother recommended I may like this website.
He was entirely right. This submit truly made my day. You
cann't believe simply how so much time I had spent for this information! Thanks!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:21 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you design this website yourself or did you hire someone to
do it for you? Plz respond as I'm looking to design my own blog and would like
to find out where u got this from. appreciate it
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:41 ق.ظ
I was wondering if you ever considered changing the layout of your blog?
Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of
content so people could connect with it better. Youve got
an awful lot of text for only having one or two pictures. Maybe you could space it out better?
چهارشنبه 27 دی 1391 03:23 ق.ظ
افرین تو میتونی.مرد باش!قوی باش
دختر بهشتی قویییییییییییی!!!
هه هه
ممنون
شنبه 16 دی 1391 01:50 ق.ظ
خوب من الان تازه ترم اول دانشگام اگه بخوام برای حضوری درس خوندن تو حوزه اقدام کنم باید چهار سالی تا گرفتن لیسانس صبر کنم.یعنی دقیقا بهترین و پربازده ترین سالهای عمرم منظورم همین بود
دختر بهشتی آبجی مطلب بعدی رو بخون
جمعه 15 دی 1391 03:19 ق.ظ
نمیخوام حوزه برم که فقط رفته باشم.میخوام درست و حسابی طلبه بشم.از طرف دیگه فکربه صبرچهارساله هم ساده نیس بیشترنیروی جوانیم وتنها(مجرد)بودنم تواین چهارساله.جای من بودی چیکارمیکردی؟ببخشیدسرتودردآوردماآجی!
دختر بهشتی اول ممنون که خصوصی پیام نمیذاری.واقعا متشکرم عزیز
یه چیزی آبجی!درسته که حوزه سکویی برای پرواز میتونه باشه.ولی اگر باهدف درست و حسابی و اراده ی آهنی و قبول سختی های پیش رو واردش نشی آفاتش بیشتر از ثمراتشه.راستش بنظر شخصیه من وقتی وارد این راه میشی شیطان تلاش بیشتری برای انحرافت میکنه و وسوسه هاش بیشتر و زیرکانه تر میشه.که اگر خدا کمک کنه و از این موانع بگذری به اونچیزی که خدا میخاد میرسی.ولی خیلی ها بودن که با شور و شوق وارد شدن ولی منحرف شدن و به اسلام ضربه زدن.
راسش آخر صحبتت رو متوجه نمیشم.قضیه چهار سال چیه؟حوزه که 5ساله!!!و ربطی به مجردی نداره!!آجی لطفا بیشتر توضیح بده.
جمعه 15 دی 1391 03:12 ق.ظ
تقریبا از دو ماه پیش که این فکر به کلم زد بنا به توصیه خودت کمی دست نگهداشتم.که نکنه فقط جو گیری بوده باشه ولی تو این مدت برعکس هر روزمطمئن تر شدم.طبق اطلاعاتی که به دست آوردم درس خوندن غیر حضوری تو حوزه هم سخته هم کیفیتش پایینه
دختر بهشتی بله کیفیتش واقعا پایینه.از نظر حوزه ی علمیه درس خوندن و تهذیب نفس باید با حضور استاد و کمک هاش باشه تا هم از جهل مرکب دور بشیم و هم به انحراف نریم.گاهی بعضیا بااینکه درحضور استاد درس میخونن تو مباحثه ها مشخص میشه که هیچی از درس متوجه نشدن و یا اینکه اشتباه فهمیدن که بدتره.درمورد تهذیب نفس هم حتی انتخاب حوزه تاثیر داره
جمعه 15 دی 1391 03:05 ق.ظ
چه ماجرای جالبی!!این یکی از قشنگترین مطالب وبلاگت بود.چرا میخوای حذفش کنی؟؟؟!!!
راستی سلام.نمیدونم چرا هرچی جلوتر میرم با اتفاقاتی روبرو میشم که محکم تر بهم ثابت میکنه اگه حوزه نرم عمرم تلف میشه
دختر بهشتی سلام.حذف نشد بخاطر شما
چهارشنبه 13 دی 1391 11:16 ب.ظ
سلام،
هنوز متنو نخوندم،خواستم اول پیج جدیـــــــــــــــــــــدرو تبریک بگم،خعععععععععلی خوشگله
دختر بهشتی سلام آبجی
قابلی نداره.خوشگلی از خودتونه!!!
شنبه 9 دی 1391 12:31 ب.ظ
میدونستی که چقدر زندگی مون شبیه همه

من هم همین ماجرا هارو داشتم
با این تفاوت که بعد قبولی تو مصاحبه جازدم و حوزه نرفتم میدونی شب قبلش ی طلبه به من گفت که بیرجند نرو برم قم خودش هم همونجا درس میخونه
بعد اون ماجرا تصمیم گرفتم غیر حضوری قم شرکت کنم
حالاهم کلی دعا به جون اون اقا طلبه میکنم که گفت بیرجد نرو و خوشحالم
ولی همش با خودم میگم نکنه بیخیال حوزه بشم و ی جورایی نگران میشم که نکنه برگردم به دوران جاهلبیتم و تو غفلت عمرمو هدر بدم
ی هفته دیگه امتحانام شروع میشه باورت نمیشه هیچ چی یادم نیست لای بعضی کتابارو باز نکردم
بد جور استرس دارم

التماس دعا
دختر بهشتی سلام دوست خوبم.منم خیلی دوسداشتم قم درس میخوندم ولی اهواز هم سطح علمیش خوبه.فکر میکنم برام بهتر شد.
هنوز وقت هست تا امتحانات.باید از وقت استفاده کنیم.موفق باشی گلم
در پناه امام زمان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو