تبلیغات
دختر بهشتی - رسول الله
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
جمعه 22 دی 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
غربت رسول الله را وقتی درمیابی که در گوشه های حرمش قدم میزنی و میدانی اگر اشک بریزی کافر خطاب میشوی...اگر دستی به دیوار خانه ی زهرا بکشی مشرک خوانده میشوی...وقتی مردی غریبه دستت را میگیرد و به طرفی پرتابت میکند به جرم اینکه مولایت علی است  میفهمی که به زهرا چه گذشته است!
وقتی به درو دیوار مسجدالنبی نگاه میکنی که خالی از قرآن و ذکر و احادیث است!به غربت محمد پی میبری.وقتی که نگهبانان حرمش چهره های خشم آلودشان را به تو نشان میدهند غصه تمام وجودت را میگیرد باخود میگویی که اینها از مهربانی محمد چیزی نشنیده اند؟؟؟
در دل فریاد میکشی به کنار خانه ی رسول الله که میرسی و اشک از چشمانت جاری میشود و چادرت را میکشند و میگویند که چرا گریه میکنی؟؟؟رسول الله مرده است و نباید اشک بریزی فقط دعا کن!آنگاه بازهم سکوت میکنی و در دل خون گریه میکنی
یا رسول الله بر تو چه گذشته است با این قوم به ظاهر مسلمان!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:22 ب.ظ
This is a topic that's near to my heart... Take care!

Exactly where are your contact details though?
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:45 ق.ظ
These are genuinely great ideas in about blogging.
You have touched some good things here. Any way keep up wrinting.
جمعه 25 فروردین 1396 05:56 ب.ظ
Thanks , I have recently been searching for information approximately this topic for a
long time and yours is the greatest I've found out
till now. However, what in regards to the conclusion? Are you certain concerning the
supply?
دوشنبه 2 بهمن 1391 02:52 ب.ظ
واقعا چی کشیدن با این قوم به ظاهر مسلمان خدا خودش به دادمون برسه
دختر بهشتیواقعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو