تبلیغات
دختر بهشتی - روزنگار
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
شنبه 25 خرداد 1392 :: نویسنده : دختر بهشتی
  سلام
این روزا پر از استرسم.کارام بدجوری گره میخوره.دلهره و اضطراب داغونم کرده.سه روز دیگه دو تا امتحان خیلی مشکل رو باهم باید بدم.راستش ترس دارم که قبول نشم!!!!جدی!آخه تا حالا نتونستم از فرجه هام استفاده کنم.بدجوری مریض شدم و درسام سنگینه.میدونم اگر مهندس پیشم بود این وضعم نبود.وقتی هستش کمتر مریض میشم ،با اینکه کارای خونه ام بیشتر میشه ولی قوی تر و منظم تر هستم. توکلم به خداست،دعا کنید که از پس این ترم آخر بر بیام. چند روز پیش مجبور شدم بعد از امتحانم که ساعت 8صبح بود،بدون اینکه خونده باشم یه امتحان دیگه ساعت 10 بدم.فقط با یک ساعت خوندن!!اونم درس پر حجم و سنگینی مثل تفسیر.هنوز تو شوکم که چطور این کارو کردم.آخه اصلا قرار نبود این امتحان رو بدم.ولی به توصیه ی دوستان این کارو کردم.تا یه روز بعد از این امتحانه چشام خیس بود.اخه خیلی هم بد دادم.درسی که ازش انتظار بیست داشتم حالا نمیدونم قبول میشم یا نه!!!!البته باید بشم.از اون روز مریض شدم
حالا یه ترس افتاده تو وجودم که نکنه این امتحان سه روز دیگه هم همین طور بشه.اون طور که نمیشه آخه واسه اینا از قبل اطلاع داشتم و دارم کمی کمی میخونم.ولی مساله اینه که نباید کم کم خوند.آخه وقت کمه.این جسم ناتوان هم یاری نمیده.امیدوارم خدا بهم انرژی بده.
رفتم پیش دکتر گفتمش که 4-5تا آمپول بده زود باید خوب بشم درس دارم!!! دکتره کلی بهم خندید گفت بنده ی خدا اگر این کارو کنم که معلوم نیست تا روز امتحان  دووم بیاری!!! نمیدونم مسخره ام کرد؟؟اشکالی نداره آشنا بود.
دارو های طب سنتی هم دارم مصرف میکنم.روزی دو لیوان عرق نعناع با عسل!!! قبلا امتحان کردم واقعا جواب داد.ولی من یه نتیجه ی فوری میخوام.خیییلی درس دارم. امتحان فلسفه و ادبیات عرب.
قبلا که دانشگاه میخوندم خیلی راحت تو یه ساعت دو تا امتحان حوزه و دانشگاه رو بدون استرس میدادم.پدرم محاسبه کرده بود که اگر با فلان سرعت ماشین رو برسونه حد فاصل بین حوزه و دانشگاه رو میتونه تو نیم ساعت طی کنه.وقتی امتحان حوزم تموم میشد اونم در ربع ساعت اول،ماشین دم درب منتظر بود ومیبردم دانشگاه.اگر بابام نمیتونست ببرم مامانم که در حوزه حضور داشت از پشت شیشه ی کلاس منو نگاه میکرد همین که میدید میخوام از سرجلسه پاشم زنگ میزد آزانس میبردم دانشگاه.خلاصه جریانی داشتیم.ولی از وقتی جسمم نکشید توان این دلهره ها رو هم ندارم خیلی زود مریض میشم.کمی هم دلم میشوزه بخاطر اون همه زحمتی که کشیدم ولی نشد به نتیجه ی دلخواهم برسه.اشکالی نداره.
جالب اینجا بود که با اینکه این کار من غیرقانونی بود!ولی اساتیدم کمکم میکردن تو تنظیم وقت.مثلا ممکن بود برگه امتحان من رو 20 دقیقه زودتر بهم بدن.ولی تو نمره هرگز کمک نمیکردن.
نصفه شبی با این تب و سوز چشم نمیدونم چرا دارم تایپ میکنم!!!!!!!!!
آقا ما رفتیم
شب همگی بخیر
یا علی مدد
در پناه حق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 11:48 ب.ظ
Hello it's me, I am also visiting this website daily, this site is
genuinely nice and the people are in fact sharing good thoughts.
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:23 ق.ظ
Awesome things here. I'm very happy to see your post.
Thanks so much and I am having a look forward to contact you.
Will you kindly drop me a mail?
یکشنبه 18 تیر 1396 12:21 ق.ظ
Hello there, You have performed a fantastic job. I will definitely
digg it and personally recommend to my friends.
I am confident they'll be benefited from this website.
سه شنبه 2 خرداد 1396 02:03 ق.ظ
I read this piece of writing completely about the comparison of
hottest and previous technologies, it's remarkable article.
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:32 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be actually something that I think I would never understand.

It seems too complicated and very broad for me. I'm looking forward for your next post, I will try to get the
hang of it!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:37 ق.ظ
Wow! At last I got a web site from where I can genuinely get useful information regarding my study and knowledge.
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:28 ب.ظ
Does your website have a contact page? I'm having a tough
time locating it but, I'd like to shoot you an e-mail.
I've got some suggestions for your blog you might be interested in hearing.
Either way, great blog and I look forward to seeing it develop over time.
چهارشنبه 29 خرداد 1392 11:26 ب.ظ
سلام دختر بهشتی.
چند روز پیش اومدم پست قبلیتو دیدم و تو یه کامنت تبریک گفتم بابت قبولیت تو آزمون سطح سه ولی ظاهرا ثبت نشده بود.خدا روشکر این امتحانا رو دادی تموم شد رفت!
التماس دعا!
دختر بهشتی سلام خواهری
خدارو شکر تموم شد.امسال خیلی پر اضطراب گذشت نمیدوم فکر کنم بخاطر اینکه ترم آخر بود.
خیلی ممنون محتاجیم به دعا
یکشنبه 26 خرداد 1392 06:52 ب.ظ
____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
____$$_______$$____$$$
____$________$$$____$$
____ _________$$$____$
_____________$$$
_____________$$$ ســـــــلام همسنگر
____________ $$$
____________$$$
___________$$$ به روزم
_________$$$$$
________$$$$$
______ $$$$$ خوشحال می شم بهم سر بزنی
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:45 ق.ظ
سلام.امیدوارم دفعه ی بعد خبر خوش قبولی هات باشه.انسانها تو بدترین شرایط بهترین قابلیتهاشون رو نشون میدن حتما میتونی خدا هم کمکت میکنه
در پناه حق
یاعلی مدد
دختر بهشتی سلام خواهری
متشکرم.امتحانم خوب شد خداروشکر
یا علی مدد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو