تبلیغات
دختر بهشتی - ماجرای یک خواستگاری سنتی 1
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
سه شنبه 16 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
جدید:متن اشکالاتی داشت که اصلاح کردم و کمی خلاصه تر شد.

بعضی ها فکر میکنن که در خواستگاری سنتی نمیشه دوطرف همدیگه رو بشناسن و باید یه مدت باهم باشن..به عبارتی دوست باشن.من که 3سال از زندگی متاهلیم میگذره اینجا براتون میگم که چطور با یک خواستگاری سنتی،به شناخت متقابل و اعتماد و محبت رسیدیم.که حاصلش زندگی پر از تفاهم و عشق شد.

تصمیم گرفته بودم که دیگه به هیچ خواستگاری  فکر نکنم و فقط به درسامو امتحانات برسم.اصلا چه معنی داره هرروز یکی از راه برسه و این ذهن منو درگیر کنه.آخرشم بگم نه.چه دردیه اصلا.وا!
نمیدونم چرا بااینکه ملت میدونستن من دوجا درس میخونم و وقت سرخاروندن ندارم باز میخواستن پسراشونو بدبخت کنن!طی 2سال گذشته خیلی ها اومدن و من بااینکه قصد ازدواج نداشتم سعی کردم معقول باشم و بافکر جواب بدم. حسابی از کارو زندگی افتاده بودم.راستش بعضیاشون هم کله گنده بودن و گاهی دکتر و مهندس بودن  یا کارخونه دار و ...من اون زمان رو برای ازدواجم زود میدونستم و انصافا این مسایل مادی برام کوچکترین ارزشی نداشت.

که خانواده ی مهندس قصد مزاحمت برای امر خیر پیدا کردند!
ای خدااااااااااا
مهندس اون زمان یک دانشجوی ساده بود.که از کاروکاسبی هم خبری نبود.پدرمهندس همکار پدرم بود معتمد محل.
از لحاظ تحصیلات خانواده من بالا بود.ولی بعدها فهمیدم که همین آدمای ساده (خانواده ی مهندس) از هزارتا دکتر و مهندس فهمیده ترن.
بابام اصرار داشت برای حفط آبرو هم که شده اول بگذاریم بیان خونه مون بعد بگیم نه.من زیر بار نمیرفتم.علی رغم میلم آمدن.مجلس زنونه بود.بیخیال شدم و تیپ زدم حسابی و دور خجالت خط کشیدم و با لبخند وارد اتاق شدم...
مادر به همراه دو خواهر...بسیار خوش تیپ و خوش چهره و معقول و محجوب بودن.نمیشد الکی بگم نه.باید دنبال یک بهانه میگشتم.مادرش برای آوردن پسر اجازه میخواست.ای خدااا پروژه ی جدید شرو شد!
راستش من نمیتونستم قبول کنم که با یک جلسه دیدن و کمی صحبت بله بگم و یه عمر زنه کسی بشم که  خوب نمیشناسمش.درحالی که فهمیده بودم بعضی از خواستگارام اونی که میگفتن نبودن.میدونم که خانواده خیلی موثره ولی خب خودشم مهم بود.برای اینکه مهندس پاشو تو خونمون بذاره چندتا شرط برای پدرم که اصرار داشت گذاشتم.

سعی کنید نخندید،خب این حاصل تفکر 4سال پیش منه!
1-اگر خوشم نیومد جلسه ی بعدی درکار نیست هرچقدر هم که رودربایستی داشته باشید...چشم
2-اگر دلم نخواست با پسره(مهندس)صحبت نمیکنم هرچقدر هم که اصرار کنن...چشم
3-اگر در مرحله ی اول خوشم اومد حداقل 3جلسه صحبت میکنم...بعدی
5-وسط صحبتای ما هیچکس نباید بگه بسه دیگه و چقدر حرف میزنید...چشم
6-اگر بله گفتم باید چند بار رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم تا دوباره اوکی بدم...بابا بدش نمیومد خفه ام کنه...خب!
7-دوران نامزدی باید باشه تا وقتی که من به عقد رضایت بدم...بابام باخودش گفت حالا میگم باشه،بعد من میدونم و اون...اووم چشم
بعدش...مامان زد تو حرفم و گفت حالا بگذار بیان... باشه.خیالت راحت.
خانواده ام بسیار مذهبی و روشنفکرن.برادرم هم به خوبی حمایت میکرد و با نظراتم موافق بود و همش به من میخندید که چطور جلوی بابام این حرفارو زدم.بلاخره بابای منم ابهتی داشت.
خداییش تمام این شرایطمو اجرا کردند.تا جایی که گفتن اگر میخوایی دوتایی برید رستوران تا بیشتر همدیگه رو ببینید!!!که خود ما نخواستیم.یعنی لزومی نمی دیدیم.خانواده ی مهندس هم مخالفت نداشتن و برخورد خوبی داشتند.حتی بعدا هم به روم نیوردن.منم ظاهر مظلوممو حسابی حفظ کردم.
جلسه ی دوم مهندس همراه پدرومادر آمدن.مهندس میگه درست ندیدمت بیشتر از تعاریف مادرم کلیتی از چهره ات دستم اومده بود.اون جلسه باهم صحبت نکردیم.بخاطر اینکه من تو شوک بودم.بله شوک هیکل مهندس!!!خیلی چاق بود و من بسیار ظریف!...ادامه دارد





نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها : خواستگاری، مهندس، درس، معقول، ازدواج، طلبه، مذهبی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آبان 1391 02:35 ب.ظ
سلام قلمت خیلی خوبه ادامه بده بی صبر برای خوندن ادامه داستان ............
دختر بهشتیسلام.شما لطف دارید.راستش کمی غمگین بودم و خواستم یه کادر بنویسم که دیگه نمیخوام داستان رو ادامه بدم.ولی بخاطر شما چشم.به زودی
سه شنبه 16 آبان 1391 09:09 ب.ظ
غلط املایی:خواستگاری به جای خاستگاری
دختر بهشتیاصلاح شد
سه شنبه 16 آبان 1391 08:35 ب.ظ
قشنگ بود.ولی ادامش کو؟!!اگه کمی خلاصه تربود عالی میشد.
دختر بهشتیخلاصه شد.ادامه اش بعدا میاد.
درکل خیلی ممنون از دقت نظرت.خواننده یعنی این!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو