تبلیغات
دختر بهشتی - ماجرای یک خواستگاری سنتی 2
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
به نام خداوند مهربانی ها
...
از خصوصیات بارز مهندس خوش خنده بودن و مهربانی اش بود.البته مسئول بسیج مسجد محله مون.
جوان 24ساله با چهره ی تپل و مظلوم و یک لبخند بزرگ روی لب!هه هه
فکر کردم که فعلا ازش فرار نکنم.و یه جورایی بشون گفتم که بزارید بخاطر رودربایستی که باشون داریم بعد از حرف زدن بگید نه!!!
بخاطر امتحاناتم کمی طول کشید تا جلسه ی بعد برگزار شد.

صبح یک روز گرم تابستانی در ماه مبارک رمضان،زمانی بود که برای اولین بار من و مهندس رو در رو باهم صحبت کردیم...

صبح یک روز گرم تابستانی در ماه مبارک رمضان،زمانی بود که برای اولین بار من و مهندس رو در رو باهم صحبت کردیم...
حس میکردم مهندس مزاحم زندگیم شده و بخصوص که شب رو نخوابیده بودم و حسابی گرسنه ام بود.خب روزه بودیم.اما وقتی به دسته گل بزرگ ارکیده ی زرد نگاه میکردم کمی حوصله ام بیشتر میشد.
اول 2نکته گفت:
1-این صحبتا بر پایه ی صداقته و اگر دروغ بخوایم بگیم دراصل به خودمون دروغ گفتیم...بله درسته
2-این صحبتا فقط حدود 60 درصد باعث شناخت میشه و اصل کار توکل برخداست...واقعا قبول داشتم.

سه ساعت درکمال آرامش درمورد گذشته و آیندمون حرف زدیم.بیشتر اون میگفت و گاهی میپرسید.و من بیشتر جواب میدادم.کمی کلافه شده بود که چرا من کم حرف میزنم.دیگه مطمین شده بود که من بش فکر نمیکنم...
ولی من هرچی اون بیشتر حرف میزد بیشتر به دلم مینشست و من هرچی کمتر حرف میزدم اون ناامید تر میشد.
قبلش فکر کرده بود و حرفاشو دسته بندی کرده بود.بعدا فهمیدم که برای این کار از یک روحانی که استادش بود کمک گرفته بود.برعکس من  اصلا نمیتونستم حرفامو چطور بگم.اصلا آمادگی نداشتم.
تا اذان ظهر نیم ساعت مونده بود که از خشکی دهان دوتامون به سختی کلماتو بیان میکردیم.
مهندس از عقاید و افکار خودش میگفت،از نظراتش درمورد خانواده و وظایف زن و مرد ومحبت و گذشت بین زن و مرد.خیلی ساده حرف میزد و هیچ دروغ و سیاستی پشت حرفاش نبود و اصلا سعی نمیکرد از من حرف بکشه.
راستش اون خودش همه چیو قبل از اینکه من بپرسم میگفت.
وقتی سوالای نپرسیده ی منو جواب میده،پس حتما دغدغه های اونم با من یکی بوده.
جلسه ی اول به مسایل کلی و اصلی زندگی ،افکار و عقاید و علایق اصلی پرداخته میشه و ریزه کاریاش برای جلسه ی دوم می مونه.



(خب باید ببخشید اگر اجازه بدید دیگه بریم برای نماز،البته اگر شما سوالی ندارید(اینو مهندس گفت)
بفرمایید.خداحافظ!خیلی سرد و خشک گفتم.)نمیدونم چرا این کارو میکردم.انگار داشتم از یه چیزی فرار میکردم.از عقل...از  قلب...از گرفتاری...از مسئولیت...از پروژه ی ناتمام!...
پدرم نظرمو پرسید،گفتم صبرکنید اونا نظرشونو بگن بعد منم میگم
هیکل مهندس هم برای مادرم کمی عادی تر شده بود.اونم انگار کمی لاغر شده بود!!!
ادامه دارد...



نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها : خواستگاری، مهندس، ازدواج،
لینک های مرتبط :
جمعه 19 آبان 1391 05:51 ب.ظ
سلام.خواستگاری با زبان روزه واقعا عبادت است. [با پست بیماری گداپروری]بروزم.
دختر بهشتیاز عبادت بالاتر!
سلام..
جمعه 19 آبان 1391 03:56 ب.ظ
سلام.انشاالله به بهترین ها در زندگی برسید.موفق باشید.(بهم سر بزن
دختر بهشتیسلام.به امید خدا
سر زدم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو