تبلیغات
دختر بهشتی - ماجرای یک خواستگاری سنتی 3
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : دختر بهشتی
بسم الله الرحمن الرحیم

مهندس خیلی غیر منتظره رفت مشهد البته قبلش مادرش تماس گرفت و اطلاع داد.گفت وقتی اومد میام خدمتتون!
...
جلسه ی دوم صحبت حدود3ساعت:
شروع کرد به حرف زدن ولی کمی جدی تر(پیش امام رضا حسابی فکراشو کرده بود وخدشو برای جواب نه آماده کرده بود که دید من نرم تر شدم!)
خیلی اذیتش کرده بودم از جلسه اولی که اومده بودن خونمون حدود 2ماهی میگذشت.و اصلا نظر منو نمیدونست.
این جلسه برای من جدی بود بخاطر اینکه بعد از این باید یه جوابی میدادم.بیشتر سوال کردم و سعی کردم جزیی بپرسم،گاهی حتی مثال هم میزدیم و درموردش نظرامونو میگفتیم.خوب بود.حرفاش حرف حساب بود.بعضیاشو قبول نداشتم ولی قرار نبود که تمام حرفامون یکی باشه...
جلسه ی دوم صحبت حدود3ساعت:
شروع کرد به حرف زدن ولی کمی جدی تر(پیش امام رضا حسابی فکراشو کرده بود وخدشو برای جواب نه آماده کرده بود که دید من نرم تر شدم!)
خیلی اذیتش کرده بودم از جلسه اولی که اومده بودن خونمون حدود 2ماهی میگذشت.و اصلا نظر منو نمیدونست.
این جلسه برای من جدی بود بخاطر اینکه بعد از این باید یه جوابی میدادم.بیشتر سوال کردم و سعی کردم جزیی بپرسم،گاهی حتی مثال هم میزدیم و درموردش نظرامونو میگفتیم.خوب بود.حرفاش حرف حساب بود.بعضیاشو قبول نداشتم ولی قرار نبود که تمام حرفامون یکی باشه.
نظرشو بخاطر من تغییر نمیداد.علی الخصوص درمورد کار در زمان دانشجویی.میگفت تو برنامه ام نیست که تا پایان گرفتن لیسانسم کار کنم.چون کار به درد بخوری گیر نمیاد و از درسم میمونم.2ترم دیگه بیشتر نداشت.
ازش پرسیدم که ظاهر براتون چقدر مهمه؟گفت اگر ظاهر برای من مهم بود که اینجا نمیومدم!!!!
گفتم کجا میرفتی؟؟؟؟
که فهمید خراب کرده و سعی کرد درستش کنه که نتونست.
من دیگه حرفی نمیزدم و فقط گوش میدادم که یهو گفت من یک نکته در آخر بگم:اگر شما نظرتون مثبته که هیچ!اگر منفیه من خیلی هم خوشحال میشم و میدونم که این نظر شخصیه شماست و میپذیرم.و دلم نمیخاد که بخاطر دیگران جواب بدید.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوباره خراب کرد
اینجا بود که به من برخورد اونم از نوع شدید.آخه بنده ی خدا من تازه میخواستم بله رو بگم و تو این حرفو میزنی ای خدااااااااااا

بازهم بعداز رفتنش نگاهم به دسته گل رزهای رنگی بود که روی جعبه ی مدادرنگی رو کم کرده بود و واقعا خوش سلیقه کنارهم نشسته بودن و مگه میشد بگم نه؟
نمیشد به کسی بگم که گفته اگر خوشگل میخواستم اینجا نمیومدم چون اگر میگفتم دیگران گه فکری میکردن؟
فقط به مادرم درمورد نکته ی آخرش گفتم که گفته اگر  بگی نه ناراحت نمیشم.
مادرم لبخندی زد و اونم مثله من فهمید که حرفش ناشیانه بوده.مهندس دفعه ی اولش بود میرفت خواستگاری و دفعه اولش بود که با ی دختر حرف میزد.
ولی قرار شد بگیم نه

خانوادم رفتن خونه ی مهندس ایتا تا بشون بگن نه....که تازه من فکرامو کردم و فهمیدم اشتباه کردم.سادگی مهندس با این حرفاش روشنه.این یه نعمت بزرگه.تو خونه تنها بودم که یهو زدم زیر گریه و تو سجده  از خدا خواستم که اونا به جواب منفی خانوادم توجهی نکنن.
مهندس بعد از اون جلسه وقت بادوستش حرف زده بود تازه فهمیده بود که چه گندی زده!
واسه این وقتی که مادرم ازش پرسیده بود که دلیل این حرفت چی بوده.کلی توضیح داده بود که من نگران بودم شما به دخترتون فشار بیارید تا به من فکر کنه  و من میخوام رضایتشون قلبی باشه.
مادرم بهش گفته بود که دخترم میگه چاقی و مهندس جز لبخند چیزی نگفته بود.
و نتیجه ی اون جلسه این بود که اونا مارو به شام تو یه رستوران درمجموعه تفریحی دعوت کردن
اونا اصلا به جواب نه توجهی نکرده بودن!!!!...
ولی من باز گفتم باید بیشترباش حرف بزنم!!!



نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1396 06:06 ب.ظ
These are genuinely enormous ideas in on the topic of blogging.

You have touched some fastidious factors here. Any way keep up
wrinting.
سه شنبه 2 خرداد 1396 07:22 ب.ظ
My partner and I absolutely love your blog and find many of your post's to be just what I'm looking for.
Would you offer guest writers to write content to suit your needs?
I wouldn't mind publishing a post or elaborating on most of the subjects you write regarding here.
Again, awesome blog!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو