تبلیغات
دختر بهشتی - ماجرای یک خواستگاری سنتی 4(رستوران)
دختر بهشتی
در یک روز بارانی.همنشین با صدای قطره ها.آغازی دوباره را رقم میزنم.تا تنهایی برایم تازه بماند.
رستوران
اون روز از 8صبح تا8شب کلاس بودم.ضعف شدید داشتم.اومدم خونه هرچی جلوی آینه ایستادم فایده نداشت و این قیافه ام درست حسابی نمشد.البته بگم من اهل آرایش بیرون از منزل نیستم حتی کمش
پدر و مادرامون فقط بودن.اونا سر یک میز نشستن و به زور مارو سر  میزه دونفره کناری نشوندن.من با چادر رو گرفته و مهندس با سر پایین جلوی ملت..آخه این فکر کی بود؟؟؟؟
به نظرم بعد از یک جلسه کلی گویی و جلسه ی جزیی گویی.حالا نوبت اتمام حجت ها بود!...


پدر و مادرامون فقط بودن.اونا سر یک میز نشستن و به زور مارو سر  میزه دونفره کناری نشوندن.من با چادر رو گرفته و مهندس با سر پایین جلوی ملت..آخه این فکر کی بود؟؟؟؟
هردو سفارش جوجه چینی دادیم.حقیقتش با او همه خجالت و تابلو بازی خیلی خوب بود.مهندس درباره فیلمی که تلوزیون پخش میکرد نظر میداد و درباره غذا و کلا یکم پروتر شده بود و کمی بیشتر میخندید و کمی بیشتر ترسم ازش ریخته بود.نصف غذام موند.که من نتونستم بعضی چیزهارو مطرح کنم.
دسته جمعی تو محیط زیبای اطراف رستوران قدم میزدیم.مردها یه طرف و زنها یک طرف...که بابام گفت بریم خونه دیگه!
من به خودم اومدم که ای بابا من هنوز حرف دارم.به مادرم گفتم.مادرم شوکه شد.به مادرش گفت.مادرش با لبخند آرومی پسرشو که جلو بود صداکرد و گفت چرا انقدر عجله داری بیا با دخترخانم صحبت کن.این بار درحال قدم زدن با 1متر فاصله حرف میزدیم.بیشتر شبیه دعوا بود.قضیه ی اگر خوشگل میخواستم اینجا نمیومدمو بش گفتم.سعی میکرد توضیح بده.و خودش گفت فهمیدم که درست حرفمو بیان نکردم و منظورم دخترای بی بندوبار بوده که تو خیابونا ریختن.و از ارزش چادر من میگفت و اینکه آرذزوش زن طلبه بوده.
درمورد کارشم شدیدا بحث کردم که میگفت بعد از لیسانسم خیالم راحت باشه و تا اون زمان خانواده کمک میکنه و میگفت منو مثله یک طلبه فرض کن که فعلا باید درس بخونه با این تفاوت که شهریه هم نداره.
به نظرم بعد از یک جلسه کلی گویی و جلسه ی جزیی گویی.حالا نوبت اتمام حجت ها بود!
بلاخره پیاده روی هامون جلوی خانواده هامون که خودشونو میزدن به اون راه تموم شد.
درآخر مادر مهندس یه جعبه کادرو بهم داد و خداحافظی کردیم
اون شب حدود3ساعت صحبت کردیم و بیشتر همدیگه رو تونستیم ببینیم.
اون شب که اومدیم خونه.بابام نظرمو خواست.گفتم هرچی شما بگید!
نکته اینجا بود که مهندس هم تازه اون شب مطمئن شده بود.



نوع مطلب : ازدواج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 دی 1391 02:45 ق.ظ
خیلی جالب بود
دختر بهشتی قرررررربانت
شنبه 20 آبان 1391 12:58 ب.ظ
عجبا!!!تاساعت3نصف شب حرف زدین؟!!نترسیدی فک کنن زیادی هولی؟!
دختر بهشتیکی گفت تا 3 شب؟؟؟
باهم صحبت میکردیم و بیشتر ایشون..
من اصولا خیلی کم حرفم!!!!!!!!!!!!!!
ممنون یاحق
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند...
دل خوشم به این یک بیت شعر

سلام
خوش آمدید به خلوت دوستانه ی من
آدم خاصی نیستم.طلبه ی علوم دینی و دانشجوی مهندسیITهستم.که به سختی تحصیل میکنم.ولی خاطرات خوشی از این دومحیط دارم.
-------------------------------
سال88 با آقای مهندس با عشق ازدواج کردم.خواستگاری سنتی بود ولی عاشقانه سر سفره ی عقد نشستیم.میگم با عشق چون ماجراها داره که شاید یه روزی بگم براتون.
-------------------------------
درست یک ماه بعد از عقد متوجه شدم که بیمارم و بعد از چند ماه دکترا گفتن سرطانه.به هرحال مهندس خواست که اول ازدواج کنیم و بعد درمانمو شروع کنم.سخت گذشت ولی خدارو شکر شفا پیدا کردم.الآن یک آدم معمولی هستم و از زندگیم به شدت راضیم.نتیجه ی صبر مهندس،یک شغل رسمی و زیارت خانه ی خدا بود و یک عالمه عشق من نسبت به مرد مهربونم.
فعلا بچه نداریم ولی عاااااشق بچه ام.
--------------------------
متولد اهوازم ولی چند ماهه که بخاطر شغل مهندس یه اصفهان اومدیم.و زیاد اینجا نمیمونیم
--------------------------
بهترین تفریحم نقاشیه.حالا رو یه کاغذ خط دار سر کلاس دانشگاه باشه یا تو اتاقم روی یه بوم سفید با رنگ روغن!عاشقشم.
-------------------------
یه مدت همش تو کاره بدمینتون و باشگاه بودم ولی حالا بخاطر کمبود وقت به شنا اکتفا کردم.هیچی مثله شنا بهم نشاط نمیده.
------------------------
سرطان هم فراموش کنید چون اصلا نمیخوام ازش بنویسم.خیلی تلخه و پر از درسه،که بهتره فقط خودم سرکلاسش باشم.
__--__--__--__--__
اینجا اتفاقات شیرین زندگیمو مینویسم و گاهی هم از عبرتهاش میگم تا فراموش نکنم.
اینجا هوای تازه میخوام.صدای جویبار و بوی سیب



...لطفا بعد از خوندن مطالب حتما و حتما نظر بگذارید.

مدیر وبلاگ : دختر بهشتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طلـبـه پاســخـــگو